خرید بک لینک
پشت در بزرگ و قدیمی اون خونه ویلایی نوشته بود....

مالک حقیقی هر چیزی خداست این امانت چند روزی دست ماست !

فکر کردم خدا قطعا مالک حقیقی ما هم هست...آدمایی که باهاشون روبه رو میشیم و چند لحظه ...چند روز...چند ساعت..کنارشون هستیم امانتای خدا هستن...قطعا یه روزی خدا میپرسه خب...فلانی امانت من بود که چند لحظه فرستادمش پیش تو...چی به سرش آوردی؟

+ نوشته شده در ساعت توسط سوسن |

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 3:00

نمیدونم چقدر ممکنه تو اون قرعه کشی اسم من هم در بیاد ...

میدونم حتی اگر بشه هم بابام نمیزاره !

میدونم اگر بشه خیلی از برنامه ها بهم میخوره...

میدونم من آدمی نیستم که لیاقت اینجاها رو داشته باشم...

میدونم این جور جاها آدمایی رو میطلبن که خوب باشن...خیلی خوب...پاک...

میدونم خودم چه آدم پوچی ام...

همه اینا رو میدونم ولی...

ای کاش بشه... (:


برچسبها: کربلا, دانشجویی, سامانه لبیک
+ نوشته شده در ساعت توسط سوسن |

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 3:00

گفت : تو که نمی دونی...ولی انتظار خیلی درد بدیه _ (هر چند اینجا دلم میخواست بگویم چیزی که از آن میگویی انتظار نیست...دلتنگی است ! اما ترجیح دادم توی مسائل خیلی خصوصی زیاد سرک نکشم )_ می خواستم بگویم چرا...اتفاقا می دانم ! خوب هم می دانم انتظار را...انتظار کشیدن را...اصلا هم بد نیست یک جور حس خوبی اس

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 3:00

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 3:00

انقد حالم خوب میشه ، وقتی میانه لبخند های تو ، گم بشم. انقد دلم ، دل میشه وقتی فکر کنم تو داری بهم میخندی و دستمو گرفتی داری راه میبری... رفیق من ، من تو همین سختی ها و نداشته ها و دل تنگی ها ، دلم به داشتنت خوشه. برام بسه که هستی ، که یار باماست چه حاجت که زیادت طلبیم. چند روز پیش ، وقتی که فال زد

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 3:00

اینجا که میام کاراموزی یه خانوم و یه اقا هستن که به نظر من خیلی خوش اخلاق نیستن.ینی اینجا با من ۸ نفر هستن که همه و همه خوش اخلاق و شوخ و خنده رو اند و کلا نظر من رو نسبت به زندگی کارمندی عوض کردن.اما این دو نفر که از قضا فامیلیشونم یکیه نسبت به بقیه یکم جدی ترن انگار...خلاصه که من اسمشون رو گذاشتم

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 3:00

سعی کردم خوش بین باشم.تو دلم گفتم به من مربوط نمیشه...هیچ وقتم نخواهد شد... گفتم ولی معلومه عکاس خوبی بوده (: گفت با یه گروه دانشجوی هنر آشنا شدم...اونا ازم گرفتن گفتم چه خوب و لبخند زدم(: یادم اومد چند وقت پیش به واو گفتم بعدا سوژه ی عکاسیم میشی تو ! سعی کردم خوش بین باشم و یادم آوردم من و واو چه

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 3:00

برای هزارمین بار تو این ماه اهنگ شادمهر _فقط با تو عشقم _ رو پلی می کنم و هندز فری و میزارم تو گوشم.فکر می کنم.به اتفاقات امروز.به حس و حال مسخره ی امروز.به حرفایی که شنیدم.به چیزایی که باعث شد بترسم.فکر می کنم.به اون دخمه ای که اسمش آموزشگاهه...به اون دخمه وقتی روز ثبتنام نفهمیدم اینجا خرابس.به صور

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 3:00

با شین حرف میزدیم و می خندیدیم که شین گفت یعنی فردا این موقع من کجام که چرت و پرت گویی ام گل کرد و گفتم داری از بهشت من را تماشا می کنی . خودم می دانم چرت گفتم . برای همین بلافاصله گفتم دیوانه ! داری از خودت عکس میگیری که به این و آن نشان دهی شب اما به فکر رفته بودم.گفتم مامان می شود یک نفر دماغش را

برچسب: نویسنده: کیارش جلالی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 3:00

صفحه بندی